|
دلم هواي باراني است،پاييز دل مي برد باز،و من زير اين آسمان بي چتر،به دنبال يك كوچه بن بستم،تا از انتهاي آن به وسعت خوشبختي پربزنم.يكي مرا ديد،يكي مرا نوشت،يكي مرا صدازد،و زير باراني كه هم اينك بي امان مي بارد باز هم صداي او...صداي او
به شانه ام زدي كه تنها ييم را تكانده باشي به چه دلخوش كرده اي به تكاندن برف از شانه آدم برفي
پرواز هم ديگر روياي آن پرنده نبود دانه دانه پرهايش را چيد تا بر اين بالش خواب ديگري ببيند
شیطان عاشق خدا بود می خواست تنها عاشقش باشد فریاد زد خدا نفهمید خدا بزرگ بود می خواست عاشقی کند آدم را آفرید سالها پیش آدم خدا را از یاد برد آدم عاشق شیطان شد این وسط خدا تنها ماند به همین سادگی...
بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم چرا صدایم کردی؟ چرا؟
بيا و دوست من باش
خسته ام از اين كوير،اين كوير كورو پير اين هبوط بي دليل،اين سقوط ناگزير مثل شعر ناگهان ،مثل گريه بي امان مثل لحظه هاي وحي،اجتناب ناپذير اي مسافر غريب،در ديار خويشتن با تو آشنا شدم،با تو در همين مسير از كوير سوت و كور ،تا مرا صدا زدي ديدمت ولي چه دور،ديدمت ولي چه دير اين تويي در آن طرف،پشت ميله ها رها اين منم در اين طرف،پشت ميله ها اسير دست خسته مرا،مثل كودكي بگير با خودت مرا ببر،خسته ام از اين كوير
این مثنوی حدیث پریشانی من است بشنوکه سوگنامۀ ویرانی من است امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام گفتی غزل بگو غزلم،شورو حال مرد بعد از تو حس شعرفنا شد،خیال مرد گفتم مرو که تیره شود زندگانیم با رفتنت به خاک سیه مینشا نیم گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد وقتی نقاب محور یک رنگ بودن معیارمهرورزیمان سنگ بودن است دیگرچه جای دل خوشی وعشق بازی است اصلاکدام احمق ازاین عشق راضی است این عشق نیست،فاجعه قرن آهن است من بودنی که عا قبتش نیست بودن است حالا به حرفهای غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذارصادقانه بگویم که خسته ام بیزارم از تمام رفیقان نارفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق من را به ابتذال نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند تا این برادران ریاکار زنده اند این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند یعقوب درد میکشدو کور میشود یوسف همیشه وصله ناجور میشود اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند منصور را هر آینه بر دار میزنند اینجا کسی برای کسی کس نمیشود حتی عقاب در خور کرکس نمیشود جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست ما می رویم چون دلمان جای دیگر است ما می رویم هر که بماند مخیر است ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است دلخوش نمی کنم بر عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است ما می رویم مقصدمان نا مشخص است هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم اینجا که گرگ با سگ گله برادر است ما می رویم ماندن با درد فاجعه است در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است دیریست رفته اند امیران قافله ما مانده ایم غافل و پیران قافله اینجا دگر چه باب من و پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست بر درب آفتاب پی باج می رویم ما هم بدون باد به معراج می رویم
سلام حال همه ما خوبست ملالی نیست جزگم شدن گاه به گاه خیالی دورکه مردم به آن شادمانی بی سـبب می گویند،بااین همه اگرعمری باقی بود طوری ازکنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزدونه این دل ناماندگار بی درمان. راستی خبرت بدهم دیشب خواب دیده ام خانه ای خریده ام بی پنجره،بی در،بی دیوار،بی لبخند فردا را به فال نیک خواهم گرفت. داردهمین لحظه یک موج کبوترسفیدازکنارکوچه ما میگذردبادبوی نامه های کسان من میدهد.یادت می آید رفته بودی خبرازآرامش آسمان بیاوری. نه نامه باید کوتاه با شد ساده باشدبی هیچ حرفی از ابهام آینه از نو برایت می نویسم حال همه ما خوبست اما تو باور مکن بییا برویم روبه روی باد شمال آنسوی پرچین گریه ها سر پناهی خیس از مژه های ماه را بلدم که بیراهـه دریا نیست. دیگرازاینهمه سلام ضبط شده برآداب لاجرم خسته ام، بییا برویم آنسوی هرچه حرف وحدیث امروزست همیشه سکوت برای آرامش وفراموشی باقیست.میتوانیم بدون تکلم حتی خاطره ای کامل شویم، میتوانیم دمی دربرابرجهان به یک واژه ساده قناعت کنیم. دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم ،صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند،صبوری می کنم تا ترنم نام تودرترانه کاملترشود،صبوری میکنم تـا طلوع تبسم تا سهم سایه تا سراغ همسایه ، صبوری میکنم تا مدار مدارا مرگ، تا مرگ خسته دردق الباب نوبتم آهسته زیـرلـب چیـزی حرفی سخـنی بگویدمثـلا" وقت بسیاراست ودوباره باز خواهم گشت. مرا نمیشناسدمرگ یاکودک است هنوزیاشاعران ساکتند.حالا بروای مرگ دست بردارای بیم ساده آشنا تا تو دوباره بازآیی من هم دوباره عا شق خواهم شد. کاش نامه را به خط گریه می نوشتم. چرا باید از پس پیراهنی سفید هی بی صداو بی سایه بمیرم کاش این همه آدمی با نوازش باران نسبتی داشتند. تنها تکرار نام توست که می گویدم دیدگانت خواهران بارانند.،بایداین کوچه نشینان ساده بدانند که جرم باد ربودن بافه های رویا نبوده است.گریه نکن زیرا راهمان دورو دلمان کنار همین گریستن است. اردیبهشت به دیدنت می آیم . تنها دعا کن کسی لای کتاب کهنه را نگشایدمن از حدیث دیو و دوری از تو میترسم درست است که من همیشه از نکاه نادرست و طعنه تاریک ترسیده ام درست است که زیر بوته باد سربه خشت خاکی نهاده ام درست است که طاقت تشنگی ازمن نیست اما با این همه گمان مبر که در برودت این بادها خواهم برید...
|
About![]()
وآنگاه بانوی پرغرور باران را دیدم
Home
|